قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

429

تاريخ الفي ( فارسى )

مىكردى ، فكيف « 1 » ايشان مهاجر و انصارند و در ميان ايشان ابن عمّ نبى است ، و ريحانهء رسول و جگرگوشگان فاطمهء زهرا ، عليهم السّلام ، را از آب منع مىكنى . اى معاويه ! از خداى قهّار بترس و از غضب او ، جلّ ذكره ، حذر نماى . و اين مرد از رؤساى قبيلهء ازد بود و بعد از اين ملازمت امام المتّقين را اختيار نمود . و در تاريخ ابن اعثم كوفى آورده كه چون معاويه در باب منع آب مبالغهء بسيار كرد مردى از اهل شام كه نام او مغير بن قبل بود برخاست و گفت : اى معاويه ! از على باز مدار آب را كه اگر على پيش از تو به اين آب رسيدى هرگز آب از تو مضايقه نكردى و آب از شما بازنداشتى . الحال كه تو آب از او بازمىدارى اگر [ از ] اين موضع كه در برابر لشكر تست دور تر رفته مشرعهء ديگر به دست آورد و از آنجا لشكر خود را آب داده با تو جنگ كند چه خواهى كرد ؟ تو نمىدانى كه در لشكر على ، عليه السّلام ، ضعفا و مساكين و عورات و اطفال بسيارند ؟ تو امروز آب از ايشان بازمىدارى فرداى خداى سبحانه و تعالى را چه جواب خواهى داد . اين اوّل بغى و جور تست كه آغاز نهادى اى معاويه . و اين لشكر كه در موافقت تو بر اين آب فرود آمدند همه دل بر آن نهاده بودند كه از جهت رضاى تو با علىّ بن ابى طالب جنگ كنند . اكنون كه تو آب از او بازداشتى بسيار كس را ناخوش آمده و عزم جنگ او بر طرف كرده‌اند . من اين سخن را از سر بصيرت و ايقان مىگويم . خواه تو را خوش آيد يا بد . معاويه از سخن او در خشم شد و امر كرد كه گردن او را بزنند . جماعتى شفاعت او كردند تا معاويه از او درگذشت . آن مرد از آنجا بگريخت و به ملازمت امير المؤمنين آمد . و رسولان امير المؤمنين نيز مأيوس بازگشتند و آنچه شنيدند به خدمت امير المؤمنين بازگفتند . امير المؤمنين على ، كرّم اللّه وجهه ، بسيار دلتنگ شد . و آواز العطش از لشكرگاه هرلحظه به گوش امير المؤمنين مىرسيد . چون شب درآمد ، امير المؤمنين از خيمهء خود جهت تفحّص [ 58 الف ] احوال لشكر بيرون آمد و به گرد لشكرگاه مىگشت . ناگاه به لشكرگاه قبيلهء مذحج رسيد . آوازى شنيد كه كسى شعرى مىخواند در باب آنكه امير المؤمنين على با اين لشكر جرّار خونخوار كى راضى شود به اينكه معاويه او را از آب فرات منع كند . و در مدح امير المؤمنين مبالغهء بسيار مىنمود و بر جنگ آن قوم لشكر را براى تحصيل آب تحريص مىفرمود . امير المؤمنين شعر بشنيد و خاطر بر جنگ قرار داده از آن موضع گذشت و به لشكرگاه بنى كنده رسيد . شخصى در پهلوى خيمهء أشعث بن قيس ايستاده و شعرى مثل آن شعر مىخواند و

--> ( 1 ) . فكيف : پس چگونه ؛ حال‌آنكه . - و .